محمد بن أحمد الفاسي المكي ( مترجم : محمد مقدس )

16

شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام ( فارسى )

ديدند . آنها عازم شام بودند ، ولى وقتى آب و آن زن [ هاجر ] و فرزندش را ديدند . . . بقيهء داستان اسماعيل به هنگام واردشدن جرهمىها به آن مكان شريف ، بسيار شگفت و عجيب است ؛ چرا كه مىدانيم در آن زمان اسماعيل كودك شيرخواره‌اى بيش نبوده است . از ديگر موارد اختلاف ، آن است كه فاكهى به سند خود ، به نقل از واقدى ، از ابوجهم بن حذيفه چنين روايت كرده است : وقتى اسماعيل بالغ شد ، با زنى از عماليق ( دختر صدى ) ازدواج كرد . ابراهيم به ديدار اسماعيل آمد ، اما اسماعيل در خانه حضور نداشت و مشغول چرانيدن گلهء خود بود و با تير و كمان شكار مىكرد . او در بالاى مكه در سمت سدره به چوپانى مشغول بود . ابراهيم به منزلش آمد و گفت : درود بر اهل خانه ! همسر اسماعيل ساكت بود و پاسخى نداد و يا در دلش پاسخ داد . ابراهيم گفت : اجازه هست وارد شوم ؟ وى اجازه داد « 1 » . ابراهيم پرسيد : غذا و شير و دام‌هايتان چگونه است ؟ زن سختىها را برشمرد و گفت : خوراكى نداريم . گوسفندان هم پس از پشت سر گذاشتن آن زمستان سخت شيرى ندارند . آب ( زمزم ) را هم كه مىبينى چه اندك است ! ابراهيم پرسيد : پس مرد خانه كجاست ؟ گفت : دنبال كار خود رفته است . گفت : وقتى آمد سلام مرا برسان و به او بگو كه آستانهء در خانه‌اش را عوض كند . اين گفتهء واقدى حكايت از آن دارد كه زن اسماعيل كه [ ابراهيم ] به او دستور داد از وى جدا شود ، از عمالقه بود و اين مطلب با خبر ابن‌عباس مغايرت دارد ؛ زيرا ابن عباس در خبر پيش گفته اشاره داشت : زنى كه پدرش به اسماعيل دستور جدايى از او را داد ، از جرهمىها بوده است . مسعودى هم يادآور شده كه اين زن از عماليق بوده است . « 2 » از اين سخن چنين بر مىآيد كه او از عماليق بوده كه از يمن به آنجا آمده بودند و پادشاه آنها « سميدع » بوده است . بنابراين ، با خبر ابوجهم بن حذيفه كه گفت : اين زن از

--> ( 1 ) . در متن « لاها اللَّه اذن » است . اين عبارت در لهجه‌هاى قديم معنايى داشته و احتمالًا به معنى دادن اجازه‌ورود بوده است . ( 2 ) . مروج الذهب ، ج 2 ، ص 46